تبليغاتX
عشـــــــق اینتـــــــرنتی

يا.....

 

 

ميگن ماهيا احساس ندارن

سلام يچه ها عيدتون مبارك.

 

اين اپ رو فقط و فقط براي تبريك به مناسبت رسيدن نوروز و سال نوگذاشتم.

 

واميدوارم كه هر جا كه هستين سلامت شاد و سر بلند باشيد.در اين بين تشكر

 

خاصي رو دارم از دوستان عزيزم:

 

مهيــــــــــــــــــــــا

 

عيدت مبارك

 

آبجــــــــــــي ترانه

 

عيدت مبارك

 

آبجي طـــــــراوت

 

عيدت مبارك

 

پرستــــوي مهاجر

 

عيدت مبارك

 

عســـــــــــــــــــل

 

عيدت مبارك

 

شكـــــــــــــــوفه

 

عيدت مبارك

 

بهار و فــــرشته

 

عيدت مبارك

 

فاطــــــــــــــيما

 

عيدت مبارك

 

مريــــــــــــــــم

 

عيدت مبارك

 

لينــــــــــــــــــا

 

عيدت مبارك

 

و بقيه دوستان

 

عيدتون مبارك

 

 

 دارم .كه تا حالا با من بودن و از من حمايت كردن.ايشاالله هرجا كه هستن موفق و

 

 پيروز باشن.

 

البته اينو هم خدمت دوستان عرض كنم كه قرار بود اين آپ روز سال تحويل گذاشته

 

 بشه ولي نشد ديگه ببخشيد.

 

تا آپ بعدي خدا يار و نگهدارتون باشه....بدرود

 

 

 

+ نوشته شده توسط مســــــــــــــافر خسته در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 20:51 |

شعر سيمين بهبهاني براي ...

 

يا رب مــــــــرا ياري بده تا خوب آزارش كــــنم         

رنجش دهم زجرش دهم زارش كنم خوارش كنم

از بـــــــوسه هــــاي آتشين از خنده هاي دلنشين    

صد شعله در جانش كـــنم رامش كنم رامش كنم

در پيش چشمش ساغــــري گير م زدست دلبري       

از ننگ آزارش دهــــــــم از غصه بيمارش كنم

بندي به پايش افكنــــــــــم گويم خــــداوندش منم          

چون بنده اي ســــــــودا زده كالاي بازارش كنم

گويد بيفزا قهر خود گــــويم بكــاهم مــــــهر خود      

گويد كه كمــــــتر كن جفا گويم كه بسيارش كنم

هر شامگه در خانـــــه اي چابـكتر از پروانه اي    

رقصم به هر بيگانه اي از خويشتن بيزارش كنم

چون بينم آن شيداي من فــارغ شد از سوداي من     

منزل كنـــــــم در كوي وي باشد كه ديدارش كنم

گيسوي خود افشان كـــنم جادوي خود گويان كنم     

با گونه گــــــــــون سوگندها بار دگر رامش كنم

چون يار شد بار دگـــــــــــــر كوشم بر آزار دگر      

تا اين دل ديـــــــــــوانه را راضي به آزارش كنم

 

 

 

جواب صهبا استاد دانشگاه به سيمين بهبهاني ....

 

يارت شـوم يارت شـــــــــوم هر چند آزارم كني      

نازت كشم نازت كشـــــم گر در جهان خوارم كني

بر من پسندي گر منـــــم دل را نسازم غرق غم      

باشد شفا بخـــــــــــــــش دلم كز عشق بيمارم كني

گر رانيم از كوي خود ور باز خواني سوي خود   

با قهر و مــــهرت خوشدلم گر عشق در كارم كني

من طائر پر بسته ام در كــــــــنج غم بنشسته ام          

من كز قفس بشكسته ام تا خــــــــــود گرفتارم كني

من عاشــــــــــــــــــق دلداده ام بهر بلا آماده ام              

يار من دلــــــــــــــــــــــداده شو تا با بلا يارم كني

ما را چو كـــردي امتحان ناچار گردي مهربان  

رحــــــــــم آور اي آرام جان بر اين دل زارم كني

گر حال دشنامـــــــم دهي روز دگر جامم دهي     

كامــــــــــــــــم دهي كامم دهي الطاف بسيارم كني

 

بازم جواب سيمين بهبهاني ...

 

گفتي شفا بخشم تو را وز عشق بيمــــارت كنم    

يعني به خود دشمن شــــــوم با خويشتن يارت كنم

گفتي كه دلـــــدارت شوم شمع شب تارت شوم    

خوابي مبــــــــــارك ديده اي ترسم كه بيدارت كنم

+ نوشته شده توسط مســــــــــــــافر خسته در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 13:32 |

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی

ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون

عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

 

+ نوشته شده توسط مســــــــــــــافر خسته در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 10:50 |

 

 

خيال کردم بري مي ري از يادم ،

 

تو رفتــي و نرفت چيزي از يادم ،

 

تو رفــــتي تازه عاشقتر شدم من ،

 

از اوني هم که بود بدتر شدم من ،

 

صبح تا شب اين شده کارم که واسه چشات بيدارم ،

 

تو خـــــــداي عاشقايي تـــــــــو تموم کس و کارم ،

 

تو به داد من رسيدي وقتـــــــــــــي تنهاييمو ديدي ،

 

تو نذاشتي برم از دست اگـــــــه چيزي هم هنوزم ،

 

نا زنينم اميـــــــــــــد شيرينــــــم ،

 

من به جز تو کسي نمــــــي بينم ،

 

از اون روزي که رفتي يه روز خوش نديدم ،

 

به جز دستاي گرمت پناهي خـــــــوش نديدم ،

 

زندگيـــــــــــــمو به پاي تو دادم ،

 

اون روزا رو نمــــــيره از يادم ،

 

 نازنيـــــــــــنم برس به فريادم ...

+ نوشته شده توسط مســــــــــــــافر خسته در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 10:48 |


Powered By
BLOGFA.COM